پنجشنبه ۸ مارس ۲۰۱۲

لعنتی، تو. لعنتی، من. لعنتی، تمامِ اون عالم. دلم برای هر سه تنگ شده

شنبه ۳ مارس ۲۰۱۲

این روزها با بیلی هالیدی زندگی می‌کنم. صدا و کلمات و جنس و حالِ آهنگ‌هاش از صبح که سگ‌اخلاق از خواب بلند می‌شم تا نیمه‌های شب که درس  و مشق مونده می‌تونه همراهی کنه
شادی‌های کوچک و صدای چیک موقع عکس گرفتن و ذوق‌های من موقع ظاهر کردن اولین حلقه فیلم
همین. همین طور گیج و گم و گم‌کرده روزها رو می‌گذرونم و دوشنبه باز عازم سفرم. اینم از شادی‌های کوچک که عجیب این روزها چسبید. به زودی عکس‌هاش هم اسکن و پست می‌شه

یکشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

Aya, 3 years-old. Tahrir Square, Cairo 2011
http://www.flickr.com/photos/sarahcarr/5101825267/in/set-72157625210923318


نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه/ به خاطر سایه ی بام کوچکش/ به خاطر ترانه ای کوچکتر از دست های تو
... نه به خاطر همه انسان‌ها/ به خاطر نوزاد دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا/ به خاطر خانه ی تو/ به خاطر یقین کوچکت/ که انسان دنیایی‌ست... 
به خاطر یک سرود/ به خاطر یک قصه در سردترین شب ها/تاریک ترین شب ها
به خاطر عروسک های تو/ نه به خاطر انسان‌های بزرگ...به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند/ نه به خاطر شاهراه‌های دوردست

پنجشنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۲

به خونه سر زدن بعد از سه سال، بهترین تصمیمِ این دوران بود.
این روسری‌های ترکمن خوش آب و رنگ که بوی خونه می دن و بوی آشنایی و بوی شامپوی گیاهی و قطار تهران-گرگان و غروبِ بندر ترکمن و هر آنچه که گذشت... امروزی که این همه کار سرم ریخته و حواسم به نسیم بهمن ماه و آفتابِ بی موقعش پرت می‌شه، یکی از همون روسری ‌ها رو از چمدون درمیارم و دور شونه‌هام می‌پیچم.
هوا سرده. من بیست سالمه و هنوز باید عرض کنم که چشم و گوش‌هام پر از آرزوست.

دوشنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲

دلم یک نفر همصحبتِ فارسی‌زبان خواسته که بشه با نیم ساعت پیاده‌روی بهش رسید. این همه اسکایپ و تلفن و نامه و کوفت دیگه داره حوصله سر می‌بره. باید عادت می‌شده تا الان. ولی نیازه. و نیاز رو باید برآورده کرد. کمبودش هیچوقت عادت نمی‌شه

چهارشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۱۱

«ناباوری» در این روزها به قدر همان «لبخند آن زمانی» ... همان قدر...
لبخند آن زمانی
.
.
بعد 4 سال

پنجشنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۱۱

دیگه به نقطه‌ای می‌رسم که داره دلم برای خودم تنگ می‌شه
اون‌وقت می‌فهمم وقتشه که سر بزنم

پنجشنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۱۱

بگوصبرمیکنم


گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله...
ما را به رندی افسانه کردند... 
ما را
به رندی افسانه کردند
پیران جاهل، شیخان گمراه

جانا چه گویم شرح فراقت
جانا چه گویم شرح فراقت


چشمی و صد نم، جانی و صد آه ...

گر تیغ بارد در کوی آن ماه/ گردن نهادیم الحکم لله
جانا چه گویم شرح فراقت

چشمی و صد نم، جانی و صد آه ...

مهر تو عکسی بر ما نیفکند/ آیینه رویا آه از دلت آه
آه از دلت آه...

آه از دلت آه...
حافظ چه نالی گر وصل خواهی... خون بایدت خورد در گاه و بیگاه
...در گاه و بیگاه.

شنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۱۱

همین جور بیخودی امشب دلم خواهر خواسته
همیشه سرمو بالا می گرفتم، نچ نچ می گفتم به همه، می گفتم سه تا برادر خیلی هم خوبه
حالا که هر تیکه از خونواده یه طرف... منم که خودم شخصا یه طرفی پرت تر از تمام اعضای خونواده... 
دلم خواهر می خواد. توضیح نیاز نداره...
روی تخت پر خرت و پرت بود. کنار زدم همه رو که پتو بیارم بخوابم... دنبال عینک و ساعت روی میز می گشتم، یهو دیدم بین همه ی چیزهای روی میز کتاب فارسی کلاس اول درست نشسته کنار کتاب مکس وبر. وا رفتم یک لحظه... اسمش را نه حس پیری می ذارم نه جغرافیای پدر سوخته نه هیچ اسم خاله زنک دیگری... فقط اینکه تمام سر تا پایم مور مور شد که حالا آن طرف دنیا دارم تئوری جامعه شناسی  میخونم و شاگرد عزیزم از روی کتاب فارسی پاره چند ده سال پیش و قصه های کانون پرورش آن روزها فارسی یاد می گیره...

یکشنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۱۱

این روزهای شنبهِ کوفتی که هر دو هفته یه بار میام خونه و دو صفحه نمی‌شه خوند و نمی‌شه نوشت. آلبوم‌های جدید پیدا می‌کنم. فهرست کار‌های هفته رو تنظیم می‌کنم. مشق الفبای فارسی می‌نویسم برای شاگرد جدیدم. مسکن می‌خورم. نظافت و جمع‌آوری. به صدای چرق چرق دکمه‌ی لباس‌ها تو خشک‌کن گوش می‌دم و منتظرم.
تهِ چشمم می‌سوزه. درست حلقه‌ی چشم‌ها. این گندی که دو دهه بزرگ شده و اسمش منم تا ابد دل‌تنگ خواهد بود. چرا؟ به خاطر همین جغرافیای نکبت. به خاطر همون شکاف کف اقیانوس اطلس. مهم نیست کجا باشم. همین گندی که هست... 

فردا بر‌می‌گردم خوابگاه. گرینزبارویی که حالا به طور نسبی عزیز شده. فردا صبح برمی‌گردم و زندگی، دوباره، هفته از نو...

جمعه ۲۸ اکتبر ۲۰۱۱

رفته بودم از زیرزمین کتابخونه با چهار تا سکه شیرقهوه بگیرم. دیدم اونجا چهار پنج ستون کارتن‌های دورریختنی گذاشتند. رفتم از یکی از مسئولان طبقه‌ی همکف سوال کردم. گفت لازمشون نداریم، اگه می‌خوای بردار ببر. دو سه تا رو برداشتیم. نصفیش رو برای پروژه‌‌ی دیزاین استفاده کردیم. نیم دیگریش موند گوشه‌ی اتاق تا جمعه... خلاصه رسید تا امروز، همین جمعه، که چشمم به اتاق شلوغ افتاد. گرد و خاکِ هفته ای که هر بار تند می‌گذره. رختِ هر روز روی صندلی. کاغذ ملاقات‌ها روی میز. تی‌بگ و پاکت چایی‌ها این طرف اون طرف... چشم روی تی‌بگ چایی‌ها ایستاد از بس رنگی رنگی بودند. شاید نزدیک هشت نه نوع چایی. از هر کدوم چهار پنج تا یا یک جعبه قاطی پاتی. با باقی‌مونده‌ی کارتن‌ها نشستیم یه چیزی شبیه یه کابینت کوچیک با چهار تا طبقه برای تی‌بگ‌ها ساختیم زدیم بالای تخت. روزِ سردِ سرد و باد و بورانی بود. نور بیرون کم بود. پس از همون اول چراغ روشن بود. و ما موسیقی داشتیم و کاتر و خط‌کش و خودنویس و حرف‌هامون. 

با ایده‌های کوچیک و مزه‌ها و صدا‌ها و حرف‌ها و مکان‌ها و سوال‌ها و درس و کتاب روزهام رو یکی یکی از خاک بلند می‌کنم. از این بی‌هویتی/بی‌مکانی/بی‌زمانی/بی‌زبانی، شهرِ کوچکی برای خودم می‌سازم... شهری بسیار کوچک و ابتدایی، بسیار فردی. بسیار شکننده. یه چیز بسیار گنگ. چیزی که پدیده‌ی موجودات عجیب و  غریب این نسلِ این زمانِ کشورمه. پدیده‌ی این شهرِ کوچک فقط نیمیش به اون «جمع» مربوطه. نیم دیگرش تجربه‌های فردیه. مشکلات و سختی‌ و لذت‌ها و گه‌کاری‌ها و حال‌بدی‌ها هم به همین منوال فردیه...